نارفيقي مال يه دقيقته

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم بي اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


قدرمو ميدوني يه روز

قدرمو ميدوني يه روز، يادم ميفتي شب و روز

صدام تو گوشت ميپيچه، مثه يه آهه سينه سوز

حسرت يك لحظه نگام، دلتنگ ميشي بدجور  برام

اون روزا دور نيست بخدا! حتي بخوابت نميام!!

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


منو ويراني

چنان دل كندم از دنيا

كه شكلم، شكل تنهاييست

ببين مرگ مرا در خود

كه مرگ من تماشاييست...

مرا در اوج ميخواهي

تماشا كن! تماشا كن!

دروغين بودم از ديروز

مرا امروز حاشا كن...

در اين دنيا كه حتي ابر هم

نميگريد بحال من،

همه از من گريزانند

تو هم بگريز از اين تنها...

فقط اسمي بجا مانده

از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خاليست

قلم خشكيده در دستم

گره افتاده در كارم

به خود كرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن

چه راهي پيش رو دارم؟...

رفيقان يك به يك رفتند

مرا با خود رها كردند

همه خود درد من بودند

گمان كردم كه همدردند

شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند

به سوي اوج ويراني،

پل پرواز من بودند...

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


ميرم

ميروم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه ي خويش

به خدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه ي خويش

ميبرم، تا كه در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

ميبرم تا ز تو دورش سازم

زتو، اي جلوه ي اميد محال

ميبرم زنده به گورش سازم

تا ازين پس نكند ياد وصال

ناله ميلرزد، ميرقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

به خدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله ي آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

ميروم، خنده به لب، خونين دل

ميروم، از دل من دست بردار

اي اميد عبث بي حاصل!

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


برو ديگه نبينمت...

گفتي عروسك بهت بگم، مترسكم زياديته

گريه و آه و نالتم، ادا اصولو بازيته

دم از رفاقت ميزدي، تو زرد از آب درومدي

سگ از تو باوفاتره، به سادگيم نارو زدي

ايندفعه كور خوندي عزيز، اشكاي تمساحتو نريز

خونتو آخر ميريزم، يه جا با يه خنجر تيز

برو ديگه نبينمت، مشق شبامو خط زدي

هرچي حاليت نيست عوضش، پيچوندنو خوب بلدي

برو صداتو نشنوم،لجم ميگيره از صدات

برو يه جايي كه ديگه، نگام نيفته تو نگات

گفتي خراب تو بشم، خونه خراب تو شدم

آتيش به زندگيم زدي، نقش در آب تو شدم

من كه واست ساده بودم، به خاكت افتاده بودم

خير از جوونيت نبيني، نگو كه دلداده ببينم

ببينم،چه جوري جون ميدي؟ عمرا حلالت بكنم

هرچي كه نفرين بلدم، نثار روحت ميكنم

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


بگذار زندگي كنم

خنجرت را از قلبم بيرون بكش!

بگذار زندگي كنم!

عطرت را از پوست تنم بگير!

بگذار زندگي كنم!

بگذار پسري را بشناسم

كه نامت را از خاطرم پاك كند

و كلاف حلقه شده ي عشقت را

از دور گلويم بگشايد!

بگذار بي تو راه بروم و

بي تو بر صندلي بنشينم....

در خيابانهايي كه تو را به ياد ندارند!

بگذار نام كساني را كه به خاطر تو كشته ام

به ياد آورم!!

بگذار زندگي كنم!

بگذار زندگي كنم!

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


تا نفس دارم نفرينت ميكنم

كاش از اول ميدونستم واسه من موندني نيستي

يادته موقع رفتن، از ته دل ميگريستي؟

دلتو پر از فريبه، واست از جونم گذشتم

حرمتو شكستي رفتي، هنوزم غريبه نيستي

كاش از اول ميدونستم، كه تو هم تنهام ميذاري

تو بودي، بودن و نبودم؛اما نـــه! دوستم نداري...

الهي كه يه آب خوش از تو گلوت پايين نره!

الهي توي زندگيت بيفته 100هزار گره!

الهي چشماي سيات، وفا از هيچكس نبينه

نفرين و لعنتت كنم، لياقت تو همينه!!

چشماي خيسو براهت بگو دوختم يا ندوختم؟!

عمري تو زخم زبونات بگو سوختم يا نسوختم؟!

الهي تنهات بذارن! الهي در به در بشي

الهي آتيش بگيري! بسوزي خاكستر بشي

ميدوني فرقي نداره: واسم بود و نبود تو

الهي آتيش بگيره تموم تار و پود تو!

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


دوباره برگرد

فقط يكبار ديگر اصرار كن... يكبار ديگر

كسي نيست كه اصرار كند، هميشه غرور لعنتي همان جايي كه نبايد سر و كله اش پيدا ميشود.

اگر يك جمله ي ديگر گفته بودي، فقط يك جمله ي ذيگر، شايد...

با خودت فكر ميكني جمله ي بعديم يعني پافشاري، التماس، تمنا، كوچك شدن، خرد شدن اما...

ولي كاش ميفهميدي هميشه قرار نيست كه همان اول به تو تعظيم كنند. حرف آخر زدنت يعني هيچكس اجازه ي بازي در زندگي شخصي تو را ندارن. هيچكس! حتي اگر عزيزترين كسي باشد كه ميتواند كنار تو باشد.

قول ميدهم... جمله ي بعديت، من تسليم شده ام، قول ميدهم!

اصرار كن!!!

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


بيا تا برايت بگويك چه اندازه تنهايي من بزرگ است...

صدا كن مرا.

صداي تو خوب است.

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است...

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد.

و خاصيت عشق اين است...

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦


خدا خيلي باحاله...

آن گاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)

 

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمیشوی، به من امیدوار باش. (زمر/53)

 

آنگاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به آن شدی، به یاد قیامت باش. (فاطر/5)

 

آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن. (فاطر/29-30)

 

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/60)

 

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که همواره به یاد تو هستم.( بقره/152)

 

آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان. (طه/14)

 

آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55)

 

آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه ی توست، به من پناه ببر. (مومنون/97)

 

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)

 

آنگاه که در تنگنای معاش زندگی، روزنه امیدی نداری... ببخش و انفاق کن و وسعت رزق از من بخواه. (سباء/39)

 

آنگاه که میخوای خوشختی را گرم در آغوش بکشی... تسلیم درگه من باش. (زمر/54)

 

آنگاه که خواهان رسیدن به سرزمین سر سبز زندگی هستی... مرا بپرست تا به راه درست هدایت شوی. (یس/61)

 

آنگاه که میخوای ثروتمندترین و توانگرترین باشی... مالت را در راه من صرف کن تا آن را زیاد کنم. (تغابن/17)

 

انگاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور، در تب و تاب است... به هنگام صبح و شام، خدای را تسبیح بگوی. (آل عمران/41)

 

آنگاه که منیت و غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید... سجده کن و تقرب بجوی. (علق/19)

 

آنگاه که در ورطه غفلت و بی خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی... به هوش باش که در عرصه آزمون الهی به سر میبری. (جن/17)

 

آنگاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت، بر تو افزون گردد...نعمات الهی را شاکر باش تا آنها را زیاد کنم. (ابراهیم/7)

 

آنگاه که مغرور به زندگی و دنیا شدی... هوشیار باش که شیطان در فریب توست. (فاطر/5-6)

 

آنگاه که در فراز و نشیب زندگی، غافل از یاد خدا در حال بریدنی... از رحمت لایزال الهی مایوس نباش. (عنکبوت/23)

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦


خدا نسيب هيشكي نارفيق نكنه

من ديوونه رو باش كه نفهميدم تو بي رحمي
تمام مشكلم اينه كه حرفامو نمي فهمي
منو باش كه نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي
دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي
من ديوونه رو باش كه شكستم با شكست تو
تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو
من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم
من ديوونه رو باش كه به پاي چشم تو سوختم
ولي بعد يه كم بازي تو با من بد شدي كم كم
من ديوونه رو باش كه واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
من ديوونه رو باش كه به اخماي تو خنديدم
همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم
من ديوونه رو باش كه به خوبيم عادتت دادم
شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم
من ديوونه رو باش كه واست روزامو سوزوندم
خوشي رو تو خودم كشتم ، ولي با چشم تو موندم
من ديوونه رو باش كه كشيدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من ديوونه رو باش كه خيال كردم تو مجنوني
تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ،‌ نه مي دوني
من ديوونه رو باش كه قد دنيا دوست دارم
نه اما من دوست داشتم حالا كه از تو بيزارم
من ديوونه رو باش كه واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده
من ديوونه رو باش كه نشستم منتظر ،‌رسوا
زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها
منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي
چه قدر ديوونه اي راستي ،‌چه قد ديوونه ام راستي
منو باش كه با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم
زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم
من ديوونه رو باش كه تو رو عاشق حساب كردم
چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب كردم
من ديوونه رو باش كه ،‌درسته خيلي ديوونم
جهنم مي رم اما نه ، كنار تو نمي مونم
اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه
فقط بيچاره اون كس كه ، يه عمر با تو مي مونه

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦


ديوونگي رو خوشه! اگه..............................

جنون بر من متبرك باد!!!


  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦


برو برو كه مثل تو زياده تو دنيا واسم

زدم به سيم آخر و گفتم ولش كن!
 بي خيال!ا
اون واسه من يار نميشه،
 بيخال اين عشق محال!!

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦


بي وفايي رسم عشقه

گله و گلايه اي نيست...
بي وفايي رسم عشقه...
عاشقا تنها ميمونن...
تنهايي مرام عشقه...

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦


تف به هرچي عشق و عاشق و معشوق و از اين شعراست!

يه كاري كن خدايا! من از اين دل جدا شم...
نفرين به هرچي عشقه!! ميخوام عاشق نباشم...

  
نویسنده : عرشيا دوزخي ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦